شمس الدين محمد كوسج

مقدمه 42

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

در دومين نبرد نيز پيروزى با تورانيان است و طوس و فريبرز را دستگير مىكنند . كم‌كم نااميدى بر ايرانيان سايه مىافكند . تا اين هنگام رستم به ميدان جنگ نيامده است . وى تصميم مىگيرد كه نخست پهلوانان اسير را رها سازد . پس با گستهم خود را به خيمهء افراسياب مىرساند و مىبيند كه : به يك دست برزو و هومان به هم * به دست دگر شيده و پيلسم رستم و گستهم از يال و كوپال برزو شگفت‌زده مىشوند : ز برزو همه تخت بد يال و دوش * ز ديدار وى رفته از هردو هوش فريبرز و طوس شوريده‌بخت نيز دست‌بسته پيش تخت افراسياب به پاى ايستاده‌اند . رستم درنگ مىكند تا مجلس پايان گيرد . چون طوس و فريبرز را در زندانى به بند مىكشند ، رستم خود را به آنان مىرساند و به يارى گستهم آن دو را رها ساخته به سپاه ايران مىآورد . فرداى آن روز بار ديگر جنگ درمىگيرد و برزو آمادهء نبرد مىشود . اين‌بار رستم به نبرد برزو مىآيد و در جنگى طولانى سرانجام بازويش مىشكند . رستم كه كار خود را تمام‌شده مىبيند با بهانه كردن گرمى هوا و خستگى بادپايان ، برزو را به استراحت دعوت مىكند . برزو سرمست از بادهء پيروزى پيشنهاد رستم را مىپذيرد و به سراپردهء خود بازمىگردد . رستم درمانده به لشكرگاه مىآيد و از زواره مىخواهد كه او را بر عماريى نشانده به سيستان فرستد . كيخسرو و ايرانيان كه تكيه‌گاه سپاه را از دست داده‌اند در غمى بزرگ فرو مىروند . تنها كسى كه مىتواند از پس برزو برآيد فرامرز است كه در اين هنگام در هند به‌سر مىبرد . در اوج نااميدى خبر مىرسد كه فرامرز مدتى است كه در راه ايران است و تا ساعاتى ديگر به سپاه ايران مىرسد . شور و شادى سپاه ايران را فرامىگيرد . فرداى آن‌روز فرامرز در لباس رستم به جنگ برزو مىرود و وانمود مىكند كه رستم است امّا برزو كم‌وبيش به تغيير يافتن پهلوان پىبرده